خرید بک لینک

از صبحگاه حادثه تا اوج بي كران
مردي شكست در خود و پر زد در آسمان

مردي شبيه نور ...نه! مردي شبيه خويش
تابيد بر زمين و رها شد در آسمان

سر را نهاده بر افقي با شكوه و سرخ
آنقدر پر فروغ، كه خورشيد، ناتوان

با كوچ غمگنانه و بي باورش، نشست
بهتي عميق در دل تاريك اين جهان

ما وارثان خدعه و تزوير و حيرتيم
اومردي از سلالۀ كمياب راستان

ما دل سپردگان به مرداب عمر و ليك
جا مانده از عروج شتابان او زمان

دستم نمي دهد كه تماشا كنم تو را
اي روح پر كشيده در آفاق بي نشان

كي كار چون مني است نوشتن ز داغ تو
اي شعر نانوشته ديوان شاعران

چرا شبيه هميشه ميان خلوت ما
براي خواندن شعري طنين گام تو نيست

مرنج اگر نرسيدي به آرزوي دلت
تو عاشق و به جز عشق در مرام تو نيست

تو را چنان كه تويي مثل خويش مي فهمم
كه ماه خواب و خيالت رفيق شام تو نيست

بگو دوباره بگو از نگار و يار و بهار...
كه روزهاي نرفته تهي زنام تو نيست

خمار يك غزلم من چنانكه دل ببرد
شراب شعري از آن سان بجز ز جام تو نيست

برچسب: نویسنده: مبین فرهادی تاريخ: چهارشنبه 19 آبان 1395 ساعت: 1:35

صفحه بندی